روزهای آذری94


سلام به پسر ناز من
عزیزدل مادر این روزها کمتر وقت میکنم بیام و از روزمرگیهات برات
بگم چون امسال درسهات سخت ترشده و ما فرصت آزاد کمتری داریم
جونم برات بگه ماه آذر همراه با ماه قمری ماه (محرم و صفر) خداروشکر
تموم شد؛الان که دارم برات مینویسم شب اول ربیع الاوله؛وماسه روز
تعطیلی روبه مناسبت رحلت حضرت محمد و شهادت امام رضا پشت سر
گذاشتیم؛ماه ربیع الاول ماه تو عزیزدلمه که به دنیا اومدی؛کلاس زبانت ترم
6رو با موفقیت و نمره های عالی گذروندی و الان داری میری move1تا
شروع کلاس ها یه ده روزی آف هستی.
تکواندو رو هم بعدگرفتن کمربند زرد شروع کردی به مبارزه،اما عزیزدلم
اصلابچه ای نیستی که بخوای بزنی و دفاع کنی,نمیدونم شاید حالا زوده نظر
بدم چون دلم میخواد بتونی دفاع کنی,توی مدرسه هم خداروشکر بچه ی زرنگی
هستی ؛فقط مشکلت اینه که شماو پارسا کنارهم بشینید,وقتی گروه بندی شدید
آقای حسینی به دلیل اینکه شما دوتا زرنگ هستین و روی بقیه تآثیرگذارباشید
شمارو ازهم جداکردکه من به خواسته شماو پارسا با معلمت صحبت کردم
که اومدین کنارهم امیدوارم دوستای خوبی تاهمیشه باشید
حالابریم سراغ چندتاعکس یادگاری


وقتی رفته بودیم برات لباس مبارزه تکواندو بخریم

درحال مبارزه


جدیدآ این فانی باف نمیدونم چیه مدشده که دستبند میبافن,به بابا گفتی
برات خرید

معمولا برای هر چیزی جایزه میخوای بازهم به بابا گفتی اون بیچاره هم رفت
برات سفارش داد دستگاه بافتش رو خرید


یه روز ظهر که بابا عصر کاربود موقع برگشت از پارک هواعالی بود رفتیم
پارک










میسپارمت به خدای بزرگ
درپناه حق تابعد عزیزدل مادر




روزهای آذری94
